این حرف‌ها که چهارپاره

تکه تکه ببُر و بریز توی جعبه
جعبه جعبه کن ببَر توی زیرزمین

این انگشت‌های چاق و زشت را
این دست‌ها را که باید از مچ بُریده شوند
از این آرنج که تا نمی‌شود
از این شانه‌های بی‌خاصیت

ببُر تکه تکه و بریز توی زیرزمین

این دماغ که هیچ بویی از هیچ چیز نبرده است
این گوش‌ها که هیچ چیز را نشنیده‌اند
این چشم‌ها که هی می‌دوند توی کاسه‌ی سر

ببر دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا بریز توی زیرِ زمین

***

این سایه‌ها که افتاده‌اند راه راه روی زمین که راه راه می‌کنند قدم‌هایی که می‌روند و دور دور دور می‌شود این پیراهن راه راه که پیچیده دور این تن لطیفِ مثل بستنی که در آن روزهای آخر تابستان روی چمن‌های سبز روی تپه‌های مشرف به همه چیز قاشق به قاشق صرف می‌شود پیش از آن‌که که قطره قطره بریزید روی زمین این عرق‌ها را که آفتاب ظهر تابستان است و سایه‌ها رفته‌اند تا راه راه بیافتند روی راه‌ها که می‌روند و می‌برند چشم‌ها را که برق می‌زنند و می‌خندند با تمام لب‌های جهان که سرخند و باریکند و می‌خندند با تمام چشم‌های جهان که می‌روند پیش روی پیراهن راه راه که موج می‌خورد توی این دریای مواج همه‌ی بستنی‌هایی که آب شده‌اند و قطره قطره چکیده‌اند روی پیراهن‌های اتو نشده‌ای که ایستاده‌اند و نگاه می‌کنند از بین پرده‌ی مواج بستنی‌های آبشده به چشم‌هایی که توی سایه‌ها می‌خندند با تمام سایه‌های جهان.

و این بستنی‌های آب شده قطره قطره می‌چکند زیر پتک آفتاب سرد زمستان.

***

نور چراغ زرد کم نور
مثل کله‌قندی از نور
افتاده روی جعبه‌ها.

همه‌ی سایه‌ها بیرون کله‌قند می‌لولند توی هم.
توی کله‌قند، جعبه‌های همه‌ی چیزهایی که داشته‌ام یا نداشته‌ام نشسته‌اند روی هم.
بگذار بنشینم روی این جعبه‌ها تا نفس تازه کنم.

بیا،
بیا این تکه‌ی آخر را هم بگیر و بگذار توی جعبه.

چراغای روشن‌تون مال من، چراغای خاموش‌تونم مال من

چراغای روشن‌تون مال من،
چراغای خاموش‌تونم مال من

وقتی که از روی پل رد می‌شم و
ساختمونای بلند،
از پشت پل طلوع می‌کنن،
با چراغای روشن‌شون،
با چراغای خاموش‌شون…

وقتی از پیچ می‌گذرم و
ساختمونای کوتاه،
از پشت پیچ بیرون می‌پرن،
با پنجره‌های بزرگ‌شون،
با تلویزیونای روشن‌شون،
با میزای شام رنگ به رنگ‌شون…

***

وقتی که من شب این‌جا تنها نشستم و فک می‌کنم
که تو تو اون خونه‌های سفید،
با چراغای روشن و پرده‌های سفید،
با یه پیژامه‌ی گل‌گلی سرمه‌ای،
از این اتاق می‌ری اون اتاق

وقتی من این‌جا نشستم و
تو جلوی تلویزیون روشن رو مبل لم دادی

یا وقتی من این‌جا نشستم و
تو تو تخت گرم و نرمت،
زیر پتوی سفید و پف‌پفی‌ت خوابیدی

***

چراغای روشن‌تون مال من،
چراغای خاموش‌تونم مال من

***

وقتی من صبح این‌جا تنها نشستم و فک می‌کنم
که تو اتاقای شیشه‌ای بزرگ،
با کامپیوترای سفید و بزرگ،
با میکروسکوپا و لوله‌آزمایشا،
با دوربینا و پتری دیشا،
با روپوش سفید بی لک،
از این اتاق می‌ری اون اتاق

 وقتی من این‌جا واستادم و فک می‌کنم
که تو از پله‌ها می‌ری بالا و
از پله‌ها می‌ری پایین و،
از این ساختمون به اون ساختمون و
از این آدم به اون آدم
راه می‌ری و حرف می‌زنی و زنده‌ای

وقتی من این‌جا تنها نشسته‌ام و
تو با چشمات
به همه‌ی آدمای دنیا غیر من
می‌خندی

***

من این‌جا، وسط این زمین پر برف،
لخت و عور و چاق و پشمالو،
می‌رقصم

همه‌ی ساختمونای بلند و همه‌ی ساختمونای کوتاه
با همه‌ی پنجره‌های روشن و با همه‌ی پنجره‌های خاموش
با همه‌ی تلویزیونای روشن و همه‌ی میزای شام شلوغ
با همه‌ی کتاب‌خونه‌های پرکتاب و همه‌ی شومینه‌های گرم
با همه‌ی زیرشیروونی‌های دنج و اتاق خوابای گرم
اون دورا،
دور تا دور صف وایسادن

من این‌جا
لخت و عور
چاق و پشمالو
وسط این زمین پر برف
می‌رقصم.

بدون عنوان

میان تاریک-روشن/روز-شب ایستاده‌ای. ابرها انگار که باردار عذاب و رحمت الهی‌اند توی آسمان جمع شده‌اند. ذره ذره‌های جهان، آرام آرام به تو نزدیک می‌شوند. دست روی شانه‌ات می‌گذارند. لب را روی گوشت می‌گذارند. نفس‌هاشان را روی پوست تنت حس می‌کنی. آرام زمزمه می‌کنند. زمزمه‌ها مثل نوشته‌های لرزانی که به جوهر سفید یا سیاه نوشته شده، لرز لرزان دور تنت می‌پیچند و می‌پیچند و می‌پیچند. از سوراخ‌های گوش و سوراخ‌های چشم، از همه‌ی سوراخ‌های تنت، از هزار هزار سوراخ روی پوست‌ت وارد می‌شوند. زمزمه می‌کنند. مثل مگس، مثل پشه، مثل هر جور حشره‌ی احمق دیگری که توی تور عنکبوت گیر می‌کند، توی تورهای سیاه/سفید گیر کرده‌ای. باید تورها را بدری. باید تورها را بدری.

پاره کن! بدر!
از لایه‌های نرم و نازک تور می‌گذری!
پاره کن! بدر!
از لایه‌های نرم کاغذ می‌گذری!
پاره‌کن! بدر!
از لایه‌های مقوا! از لایه‌های چوب! از لایه‌های سنگ!
پاره کن!
انگشت‌ها که ساییده می‌شوند و گوشت که می‌رود!
بدر!
ناخن‌ها روی سنگ‌های تراشیده جا می‌مانند!
باید که پاره کرد و درید!

با انگشت‌های متلاشی شده… با کف دست‌های ساییده شده… با استخوان‌های تیزشده و تراش‌خورده‌ی ساعدها! باید پاره کرد و درید.

باید از میان تارها و تورها و دیوارها… باید از میان خاک‌ها و سنگ‌ها و سیمان‌ها… باید پاره کرد و درید و ردی از خون و گوشت و استخوان باقی گذاشت. باید ذره ذره ساییده شد… باید ذره ذره ساب رفت. باید ذره ذره ماسید و راه باز کرد. باید راه باز کرد تا رسید به آن منجی. باید راه باز کرد تا رسید به آن فرشته‌ی نجات‌بخش که ایستاده‌است در انتهای راه.

ایستاده‌است با آغوشی باز. با آن تن پوش سیاه/سفید. تن‌پوش که تن را پوشانده و نپوشانده. که انحناهای تن را پوشانده و نپوشانده. که می‌لرزد و می‌پوشاند و برجسته می‌کند.

باید پاره کرد و درید!

باید تن‌پوش را پاره کرد و به پوست رسید. باید تکه تکه از تنش درید! پاره کرد و ریخت. باید رفت تا به پوست رسید. پوست، که روشن است و لطیف است و بهشتی‌ست که وعده داده شده. دست‌های خون آلودت آرام روی پوست می‌لغزند. از زیر گردن تا گودی بین آن دو سینه…

باید پاره کرد و درید!

باید از پوست گذشت! باید پوست را خراشید و تراشید و به گوشت رسید! باید گوشت را تراشید و خراشید و به استخوان رسید! باید استخوان را شکست و به گوشت رسید و باز خراشید و تراشید و پاره کرد و درید. باید گذشت!

مثل غواصی که توی عمق دریا می‌رود، مثل حفاری که توی عمق کوه، یا مثل مقنی که توی خاک… باید پاره کرد و درید و داخل شد. باید توی راه رفت تا به آخر رسید. باید گوشت و پوست و استخوان را درید. باید که پوست و گوشت استخوانش را… باید که پوست و گوشت و استخوانت را…

آن‌جا ایستاده‌است. در انتهای مسیر. آن منجی وعده داده شده. سه ساله‌است یا چهار ساله. برهنه. با تنی پوشیده از زخم. با تنی پوشیده از رد چنگال‌ها و تازیانه‌ها و دندان‌ها. با آغوشی باز. دعوتت می‌کند. می‌گوید بیا… بیا… بیا چنگ بزن به تنم. بیا یک گوشه‌ی تنم را پاره کن و ببر. بیا این بازوهای کوچکم را… بیا این شکم کوچکم را… بیا گاز بزن و ببر.

حالا که خورد خورد ریخته‌ای. حالا که توی همه‌ی سوراخ‌های جهان ماسیده‌ای. حالا سینه‌خیز، ذره ذره می‌روی تا برسی. اشک‌ریز می‌روی تا برسی.

سرت را می‌گیرد توی دست‌های کوچک‌ش. دهن‌ت را می‌گذارد روی آن شانه‌های کوچک زخمی…

زمزمه می‌کند توی گوش‌ت… زمزمه‌ش مداوای همه‌ی دردهاست… زمزمه‌ش مسکن همه‌ی درد‌هاست. که زخم‌ها را می‌لیسد و درمان می‌کند… که نوازش می‌کند و آرام می‌کند…

که بیا… فرو کن دندان‌هایت را به تنم. بیا… پاره کن… بدر… همه‌ش مال توست… بیا…

دیشب بعد از پانزده سال سگ دیدم. توی خواب. توی خوابم داشتم توی راهروهای سری «آ» پرسه می‌زدم. تنها. راهروهای باریک و دیوار‌هایی که رنگ روشن‌شان زیر لایه‌های چربی و کثافت پنهان شده. هیچ کس هیچ وقت توی راهروهای سری «آ» نیست. بی‌هدف می‌رفتم و زمان مثل تردمیل از زیر پایم سر می‌خورد. یکهو دیدم که روبه‌رویم نشسته‌است. توی خواب یک لحظه هم به ذهنم نرسید که چرا باید سگی توی راهرو یا اصلاً هر جایی توی قرارگاه زیرزمینی باشد. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که سگ تازی‌ست. باریک و بلند. موهایش بلند بودند، سفید و خاکستری. با خودم گفتم باید تازی افغان باشد. به طرفش رفتم و بالای سرش خم شدم. نه از جا پرید، نه پارس کرد. فقط سرش را آرام بالا آورد و با آن چشم‌های همیشه غمگین تازیش به من خیره شد. روبه‌روش نشستم و شروع کردم به نوازش کردنش. «پسر خوب… پسر خوب…»

حالا که بیدار شده‌ام خاطره‌ام از رؤیایم گنگ شده و آرام آرام محو می‌شود. با هم دویدیم؟ کنارش روی زمین دراز کشیدم؟ سرش را توی بغلم گرفتم؟ دیگر یادم نیست. فقط می‌دانم که قلبم تیر می‌کشد. انگار دستی توی سینه‌ام رفته و قلبم را توی مشتش گرفته. نیمی از ذهنم می‌گوید همه‌ی این فکرها به خاطر این است که «سین» یک هفته‌است که رفته‌است. نیمه‌ی دیگر ذهنم می‌خواهد آن نیمه رو هول بدهد و به اعماق ببرد. فقط می‌دانم که تنهام و هیچ کس نیست که دست‌ش را بگذارد روی سر تنهاییم. نه «سین»، نه تازی افغان. فقط منم که توی دیوارهای تنهاییم، تنها گیر افتاده‌ام.

می‌گویند بعد از انفجار سال سی و پنج، نسل حیوانات خانگی هم به همراه آدم‌های تمدن قدیم ور افتاد. بات‌هایی که به سطح می‌فرستند می‌گویند که توی سرزمین‌های جنوبی‌تر حیوانات وحشی را دیده‌اند. اما کسی به سطح نمی‌رود تا برایمان سگ و گربه سوغات بیاورد. توی قرارگاه جایی برای حیوانات نیست. حتی برای آدم‌ها هم آن‌قدرها جا نیست.

توی اتاق دو در دوئم نشسته‌ام. می‌دانم که هزاران نفر بیرون این اتاق، توی راهروها و کوریدورها و سالن‌ها و اتاق‌های بیشمار قرارگاه در هم می‌لولند. اما دوست دارم با خودم فکر کنم که هیچ‌کدام نمی‌توانند توی اتاقم پا بگذارند. من این‌جا توی این مکعب گیرافتاده‌ام و راه نجاتی نیست. با خودم فکر می‌کنم که سین هم هیچ‌وقت پایش را توی اتاق نگذاشته بود. با خودم فکر می‌کنم که دستش را گذاشته بود روی دیوار و من هم دستم را گذاشته بودم روی دیوار. گرمای دست هم را حس کرده بودیم و فکر کرده بودیم که دست هم را گرفته‌ایم. اما هیچ کداممان هیچ وقت اتاقش را ترک نکرده بود. تمام مدت هر دویمان توی اتاق‌هایمان تنها بودیم. با خودم فکر می‌کنم که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند از اتاق‌شان بیرون بیایند. «من» یک جایی توی این تن نحیف انسانی مخفی شده و هیچ راهی نیست که «من»های مختلف به هم برسند. صدای‌شان از دیوار می‌گذرد، گاهی گرمای تن هم را از بین دیوارها حس می‌کنند، ولی هیچ وقت هیچ «من»ای از دیوار نمی‌گذرد. این گرماست که همه را به اشتباه می‌اندازد. وقتی دستت را روی دیوار می‌گذاری و گرمای دستش را حس می‌کنی، کافیست چشمت را ببندی تا خیال برت دارد که واقعاً کنار تو نشسته و دستت را توی دستش گرفته. کافیست چشت را ببندی تا خیال کنی آمده کنارت و توی اتاقت نشسته. ولی بعد که دستش را از دیوار بر داشت تازه می‌فهمی که چشم‌هایت تمام این مدت بسته بوده‌اند. که هیچ‌وقت هیچ‌کس غیر از «من» این جا نبوده‌است.

سگ‌ها ولی «من» ندارند. با آن چشم‌های غمگین و مشتاق به تو خیره می‌شوند. توی سرشان چه می‌گذرد؟ نمی‌دانم. وقتی ده ساله بودیم پدرم یک شب یک «گلدن ریتریور» سفید به خانه آورد. اسمش سفید برفی بود. یادم می‌آید که توی پارک می‌دویدیم و هر لحظه که می‌دیدیش انگار بهترین لحظه‌ی عمرش بود. هربار که می‌دیدت انگار که بهترین اتفاق دنیا بود. وقتی که حرف می‌زدی گوش می‌کرد، انگار که مهم‌ترین کار دنیاست. می‌دانستی که هیچ از حرف‌هایت نمی‌فهمد، ولی انگار شنیدن صدایت براش کافی بود. شاید همان‌وقت بود که فهمیدم، هیچ‌وقت هیچ‌کس مرا به اندازه‌ی سفید برفی دوست نخواهد داشت. نه پدر و مادرم، نه هیچ یک از دوستانم. می‌دانستم که فکری پشت دوست داشتنش نیست. می‌دانستم که اگر آن شب خانه‌ی کس دیگری رفته بود، حالا شیفته‌ی صدای کس دیگری بود. اما این دوست داشتن بی‌معنا، این دوست داشتن بی‌فکر، این دوست داشتن «بدون قضاوت، بدون محدودیت» آن‌قدر عمیق بود که می‌شد تویش گم شد. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تنها کسی که می‌توانست از این دیوارها بگذرد سفید برفی بود. وقتی که با او بودم، می‌توانستم همه‌ی آن آدم‌های بیرون دیوارها را فراموش کنم. می‌توانستم همه‌ی زخم‌هایم را فراموش کنم. توی دیوارها تنها نبودم. اگر گرمای دروغین «من»های دیگر از پشت دیوار می‌رفتند، دیگر تنها نبودم.

حالا سفید برفی سال‌هاست که توی تمدن قدیم گم شده. حالا من مانده‌ام و این دیوارهای سرد. حالا «سین» رفته و من مانده‌ام و این درک سرد، که «سین» هیچ‌وقت این‌جا نبوده. حالا من مانده‌ام و این درک سرد که تنهایم و هیچ سفید برفی‌ای، هیچ گلدن ریتریوری، هیچ تازی افغانی این‌جا نیست. نمی‌تواند باشد. نخواهد بود. منم و دیوارهای سرد.

باید از جایم بلند شوم. می‌دانم که باز چشم‌هایم را خواهم بست و باز دیوارها را فراموش خواهم کرد. دوباره بین راهروها و کوریدورها و سالن‌ها، در بین هزار هزار نفر دیگر توی قرارگاه راه خواهم رفت. دوباره کسی دست‌ش را روی دیوار خواهد گذاشت و من باز تنهاییم را فراموش می‌کنم.

باید بلند شوم و دوباره با چشم‌های بسته توی راهروها به راه بیافتم.

«همه‌ی چترای تو لندنم نمی‌تونن این بارونو قطع کنن،
همه‌ی علفای نیویورکم نمی‌تونن این دردو درمون کنن»
توی گوشم می‌خونه و هی
توی گوشم می‌خونه و هی
توی گوشم می‌خونه.

کاپشنو دور خودم می‌پیچم و
کلامو رو سرم می‌کشم و
مثه لاک‌پشت که تو زره‌ش قایم می‌شه
آروم آروم را می‌رم و
بعد
همه‌ی آدما محو می‌شن و
همه‌ی درختا پاک می‌شن و
همه‌ی صداها ساکت می‌شن و
بعد
فقط خیابونای آسفالت می‌مونن و
فقط ساختمونای بتونی می‌مونن و
فقط ابرای خاکستری می‌مونن و
بعد
هی تو گوشم می‌خونه و
هی تو گوشم می‌خونه و
هی تو گوشم می‌خونه
«همه‌ی پولای توکیو هم نمی‌تونن منو اینجا نیگر دارن،
همه‌ی چترای تو لندنم نمی‌تونن این بارونو نیگر دارن»

هیشکی این‌جا نیست:
نه آدمی
نه جونوری
نه صدایی.
وسط خیابونای خالی
وسط ساختمونای خالی
وسط دنیای خالی
وای‌میستم.
انگار که تنم
یه پوسته‌ی گچیه
که توش خالیه:
انگار که دستام
انگار که پاهام
انگار که شیکمم
انگار که سینه‌م
توی همه‌شون خالیه.
انگار یه آدمی بودم که
دورشو گچ گرفتن و
حالا آدمه رفته
توش خالیه.
انگار که همه‌ی آدمای دنیا و
همه‌ی صداهای دنیا و
اون آدمی که من بودم
همه با هم رفتن و بعد
فقط شهر خالی مونده
فقط پوسته‌ی خالی مونده
که توش سرده و
توش خالیه.

بعد
هی تو گوشم می‌خونه و
هی تو گوشم می‌خونه و
هی تو گوشم می‌خونه
«همه‌ی چترای تو لندنم نمی‌تونن این بارونو قطع کنن،
همه‌ی علفای نیویورکم نمی‌تونن این دردو درمون کنن»

***

آهنگ قطع می‌شه.
صداها بر می‌گردن
درختا بر می‌گردن
آدما بر می‌گردن.
باد می‌خوره تو صورتم.
لرز می‌کنم.

All The Umbrellas In London – The Magnetic Fields

هر صبح
که تنها توی تخت
(که تنها توی اتاق، که تنها توی خانه)
هر صبح که تنها توی تخت
هی پهلو به پهلو و هی پهلو به پهلو
هی یک ربع بیشتر و هی یک ربع بیشتر
تا بلند شدن و چشم بسته بیرون رفتن
هر روز که توی اتوبوس یا پیاده
توی خیابان یا توی کوچه
توی دفتر یا توی کلاس
سر میز ناهار یا سر میز شام یا سر هر میز دیگری
تنها یا با هر کسی غیر از تو
هر شب
که تنها توی خانه
(تنها توی خانه)
لای کتاب یا لای دفتر یا لای شبکه‌ی همه‌ی آدم‌های غیر از تو
هر شب
که تنها توی خانه،
که تنها توی اتاق،
که تنها توی تخت،
هی یک ربع دیرتر و هی یک ربع دیرتر
هی پهلو به پهلو و هی پهلو به پهلو
تا خوابیدن و بیدار شدن و باز از اول
هر روز، هر روز، هر روز
هر روز که هی، که هی، که هی این عمر می‌رود هر روز بدون تو
تنها و خسته و در خود مچاله و هر روز بدون تو
که هی، که هی، که هی بدون تو

توی کافه نشسته بودند دور یک میز. یک دختر و دو پسر. فنجان‌های چای و پیش‌دستی‌های کیکی. یکی از پسرها هنوز با باقی‌مانده‌ی کیک توی پیش‌دستی‌ش بازی می‌کرد. پسر دیگر گفت: «چه آهنگ خوبیه، انگار بخواد گریه کنه و نتونه، بخواد جیغ بزنه و نتونه، بخواد بمیره و نتونه. به جاش برگرده و بهت لبخند بزنه.» آن‌که با کیکش بازی می‌کرد چشم‌هایش را بست. چشم‌هایش رو باز کرد. آهنگ قطع شده بود. توی یک ساختمان متروکه، روی زمین نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. روبه‌رویش دیواری نبود، انگار پنجره‌ای قدی بوده که شیشه‌هایش شکسته؛ می‌شد قسمتی از آسمان و قسمتی از شهر را از میانش دید. بلند شد و به طرف لبه‌ی پنجره رفت. آسمان خاکستری بود، انگار که آسمان ابری باشد و خورشید آن‌قدر پایین رفته باشد که از پشت ابرها معلوم نباشد، اما آن‌قدر پایین نرفته‌باشد که آسمان را سرخ کند؛ همه‌ی آسمان یک‌دست خاکستری بود. ساختمانی که تویش بود بلندترین ساختمانی بود که دیده می‌شد. دورتادور تا چشم کار می‌کرد ساختمان‌های مخروبه بودند. به پایین نگاه کرد، ساختمان آن‌قدر بلند بود که چیزی از خیابان معلوم نبود؛ به بالا نگاه کرد، ساختمان آن‌قدر بلند بود که انتهایش معلوم نبود.

چشم‌هایش را بست. چشم‌هایش را باز کرد. آهنگ ادامه پیدا کرد. چنگالش را به کف پیش‌دستی کشید، کمی خامه رویش جمع شد. چنگال را به دهان برد و به دختر نگاه کرد که روبه‌رویش نشسته بود. موهایش سیاه بودند و کم و بیش کوتاه. موهایش روی صورتش ریخته بودند، انگار بادی شدید موهایش را به یک‌سو شانه زده باشد. موهایش را به تندی از جلوی چشم‌هایش کنار زد، چشم‌هایش سیاه و براق بودند. به دو پسری که روبه‌رویش نشسته بودند نگاه کرد، به آرامی از جا بلند شد و به طرف در خروجی کافه رفت. قبل از خارج شدن، کنار پسری که با پیش‌دستی کیکی‌ش بازی می‌کرد خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد: «دنیای واقعی وجود نداره، همه‌ش توهمه. هیشکی غیر من وجود نداره. هیچ‌چی غیر من وجود نداره. هیچ کدوم از حرفایی که می‌زنیم و کارایی که می‌کنیم اهمیتی ندارن. آخرش همون چیزی می‌شه که باید بشه و حتی اونم اهمیتی نداره.» بعد قد راست کرد و زیر نگاه‌های خیره‌ی پسر از کافه بیرون رفت. بیرون کافه، وسط خیابان هیولایی نشسته بود. دختر لبخندی زد و دست‌هایش را به دو طرف باز کرد، هیولا با ظرافت دختر را در دست گرفت و به آرامی به دهان برد. دندان نیش هیولا سینه‌ی دختر را شکافت، پای دختر زیر دندان‌های آسیاب هیولا له شد. هیولا با حرکت زبان باقیمانده‌ی دختر را در دهانش چرخاند. سر دختر بین دندان‌های آسیاب رفت و بعد، انگار که شکلات کوچکی باشد له شد.

دختر چشم‌هایش را باز کرد. دو پسر روبه‌رویش نشسته بودند. یکی داشت با چنگالش باقی‌مانده‌ی کیک روی پیش‌دستی را جمع می‌کرد تا بخورد. دیگری دستش را روی میز ستون کرده بود و نیمی از صورتش را با کف دستش پوشانده بود. زیر لب گفت: «چه آهنگ خوبیه. انگار بخواد گریه کنه و نتونه. انگار بخواد جیغ بکشه و نتونه. انگار بخواد بمیره و نتونه. به جاش بهت لبخند بزنه و بگه تولدت مبارک.» پسر دیگر چنگالش را به دهان برد تا خرده شکلات‌هایی که از پیش‌دستی‌ش جمع کرده بود را بخورد.

Carlos Gardel – Por Una Cabeza